صفر(تقدیم به اشکان )- به خودم قول داده بودم که دیگه وبلاگ نویسی نکنم .... به دلایل کاملن شخصی .... کاملن حسی .... شکن هم که فیلتر شده ..... اما دو مکالمه ی یکی مجازی و یکی حقیقی از راه دور با دو همکلاسی سابق من رو دوباره به غبارروبی و گردگیری از این تابلوی قدیمی انداخت ... فیلتریم که فیلتریم .... زنده که هستیم .....
یک(تقدیم به مسعود کیمیایی ) - این روزهای سرگیجه آور .... این عطرهای تازه آشنا .... این برف و این بارون .... این گوگیجه ی نه خیلی دلچسب رو باید ثبت کنم .... این عصرهای بارونی ... این ظهرهای برفی ..... این گرمی آشنا در سر و دست ها و دل و وجود ..... این دل دل کردن ها ... این شک و تحریک ها ... این به قول آذین خوف و رجا ...... این رو ثبت می کنم به یاد شبی که ترانه ی ویگن در بزرگراه مدرس جاودانه اش کرد .....
امشب شده ام خراب دوباره ...ساقی بده من شراب دوباره ..... این دنیای بی وفای امروز .... بی جام شراب صفا نداره (۲)...«بده شراب نابم .... بکن مست و خرابم ....زدم به سیم آخر .. که مخلص شرابم !!!! »*...............من مستم و بیقرارم امشب ...از هرچی غمه فرارم امشب ....این دل دوباره بهونه کرده .... تو میخونه هام روونه کرده ....اون عشق و صفای خوب دیروز .... بازهم تو دلم جوونه کرده .....* ...... من قولمو می شکونم امشب ....ساقی پیش تو می مونم امشب .... با درد دلم تو آشنایی .... تا صبح واسه تو می خونم امشب ....* ....... امشب دیگه کله پا شدم من .. از دست دلم رها شدم من ... تو دنیای پرجفای امروز!! .... همصحبت با وفا شدم من .... من عاشقتم مستی و راستی ....تنها به تو مبتلا شدم من .....* ......
دو(تقدیم به ایران این مرز پرگهر)- در این فاصله دو تا از رفقای کودکی فرار مغزها کردند .... به قول بسیجی ها :کفترها پر کشیدن حاجی ! نخود بریز .... این داستان کوتاه رو یک ماه پیش قبل از رفتن آذین در جایی پابلیش کردم و حالا کپی پیستش می کنم ...
*****************************************************
از جمع دوستانی که بیشتر با هم بودیم . باهم قصد ماندن داشتیم . باهم تصمیم به رفتن گرفتیم . دوباره تصمیم گرفتیم بمانیم . دوباره عزم رفتن کردیم ، دوست عزیز ۱۴ ساله ام اولین مسافر جمع ماست .... این نوشته را در آن روزهای تصمیم گیری در ماه های آخر دانشگاه نوشته ام و رفتن آذین بهانه ای شد که به زیور پابلیشش بیارایم ....
تقدیم به آذین عزیز
مرز
ماشین از بزرگراه پیچید توی ورودی پارکینگ فرودگاه . توی ذهنش خاطرات روزهای دبیرستان روشن می شد . روزهای شیطنت و فوتبال و درس نخواندن و دغدغه ی «اگر کنکور قبول نشم» یاد آن روز دبیرستان افتاده بود که به جرم آوردن مجله ی پلی بوی به مدرسه قرار بود اخراجش کنند. پدرگفت «تلفن آقای صبوری رو گذاشتم توی جیب چمدونت » اگر به مشکلی برمی خورد حتمن باید بهش زنگ می زد . مادر گفت که اصلن رودربایستی نکند و هر وقت پول کم آورد تماس بگیرد . آنها از ایران برای آقای صبوری حواله می کردند . حس غریبی بود . قلبش تاپ تاپ می زد . حالت تهوع داشت . حس می کرد به خاطر قهوه ی سر شب باید باشد . کافئین روش سیگار که بکشی بد می زنه بالا . نمی دونست توی دانشکده ی پزشکی سر چه درسی اینو باید خونده باشه . سم شناسی؟ فارماکو؟ کورس ها؟ اینو مطمئن بود سر کلاس هیچ کدوم از این ها حضور نداشته . باز خوبه به یه چیز اطمینان داشت . اگرچه ذره ای عذاب وجدان نداشت . حتا وقتی به یاد دودر کردن کلاس ها در طول هفت سال و نیم دانشگاه که می افتاد لبخند محوی گوشه ی لبش پیدا می شد. بیل بوردهای بلوار مهرآباد چقدر قشنگ بودند . هر کس می دید باورش نمی شد این جا فرودگاه شهری یه که تهرانه . برادر و خواهرش بهش زل زده بودند . خواهرش که اگه پخ می کردی منفجر می شد از گریه . گرچه هیچ وقت رابطه ی خوبی با هم نداشتند . شک داشت که دلش تنگ می شه یا نه . ولی اینو می دونست که اونا رو دوست داره . واقعن داشت . به داداش کوچولوئه که ته تاغاری خونواده بود رو کرد : «بعد از من تو ولیعهدی ها!مواظب باش این سولمازه زیاد شیطونی نکنه . اگه دیدی خیلی پررو شده ای میل بزن به من پدرشو در می آرم » خواهر که چشماش پر اشک بود نیشگونی گرفت و از پنجره بیرون را نگاه کرد که سرازیر شدن اشکشو کسی نبینه . یاد آن روزهایی افتاد که متحد با پدر و مادر علیه خواهر و کسی که خواهر دوستش داشت ماه ها بحث و جدل کرده بودند . یاد آن روزهایی که هرجا برنامه ی دورهمی بود اگر خواهر می خواست با «آن پسره امید» بیاید سولماز هم از برنامه حذف می شد . شاید چون پسره دیپلمه بود و مغازه داشت فکر می کردند سطحش بهشان نمی خوره . خود خاک بر سرش با دانشگاه رفتن چه گهی شده بود که اینقدر بهش افتخار می کردند؟ دوباره رفت توی روزگار دانشکده . این نوستالژی توی هفته ی آخر دمار از روزگارش در آورده بود . دوران علوم پایه چه دورانی بود . پیام و پیمان دوقلوهای افسانه ای . یکی شون پزشکی می خوند ؛ پیام . همکلاسیش بود . پیمان عمران می خوند شریف . چقدر با هم حال کرده بودند . دوسه سال اول دانشگاه پایش را نگذاشته بود در دانشکده . مگر برای انتخاب واحد و امتحان . پدر چقدر نگران شده بود . ترسیده بود پسرش که همیشه آرزو داشت پزشک مجربی ! بشه از دست رفته باشه. لابد مادر هم چقدر نذر امام زاده صالح کرده بود . پیرمرد مافنگی چمدان ها را روی چرخ دستی گذاشت و حرکت کرد به سمت سالن . چقدر نگاه ها مهربان و غمگین بودند . مادر گفت «اگه سامی امسال دانشگاه قبول شد تابستان سال دیگه با هم می آیم دیدنت » خندید . « آره دیگه تا اون احتمالن منهم حسابی جا افتادم . با فورد می آم فرودگاه جان اف کندی استقبالتون . بعدش هم یه ربع بعد توی فلت شماره ی 32 در آبراهام لینکلن استریت با هم اسپرسوی کاندولیزا رایس می زنیم با پی نات باتر کلینتون .چه شود»می خندید ولی معلوم بود نای خندیدن نداره . ناباوری و هیجان انرژی شو گرفته بود . صف ورودی به سالن شلوغ بود . دوباره رفت توی راه پله و حیاط دانشگاه ، توی پاویون بیمارستان سینا ، توی بخش های تاریک و افسرده بیمارستان امام ، توی سالن کوچک مورنینگ ریپورت امیراعلم . خوب فکر کرد . بخشی از زندگی ش اونجا ها بودند. چیزی رو جا گذاشته بود ؟ یه قهوه خونه روبروی امیراعلم بود بعضی ظهرها می رفتن دیزی می زدن . عجب جای خلافی بود . گارسون قهوه خونه هه حداقل هرویینی بود . سبیل به سبیل آدم نشسته بودند اون تو قلیون می کشیدن یکی یه متر و نیم . همه با کاپشن چرم . لابد اون ور آب همچین چیزایی گیر نمی اومد . یعنی خیلی چیزا رو از دست می داد؟ آقایی توی صف جلوش بود با سبیل تر و تمیز و صورت براق . بارش سه تا چمدون بود و یک کیف سامسونت که آخری رو در دست گرفته بود و با دست دیگرش چرخ دستی رو هل می داد و این حمالی اصلن به کت و شلوار سرمه ای و شق و رق اش که زیرش یه پیراهن آبی آسمانی پوشیده بود نمی اومد . با لبخندی تعارف کرد که « اول شما بفرمایین» لپ گل انداخته ش که داد می زد همین یک ساعت پیش اصلاح شده و حسابی افترشیو مال شده بالا رفت و چشم های مشکی ریزش دیگه پیدا نبود . توی دلش هرچی فحش بلد بود نثار آباء و اجداد و نزدیکان آن مرد کرد.«مرتیکه فکر می کنه از مرز که خارج می شه باید رفتار متمدنانه پیدا کنه» شرط می بست که الان توی جیب بغل کت آقا یک کراوات قرمز جیگری جاخوش کرده که نیم ساعت به فرود آقا تشریف می برند توالت فرودگاه و زینت یقه ی مبارک می فرمایند . حس می کرد چقدر از این مردم نفرت دارد . بیشتر و بیشتر از همه ، از طبقات متوسط به بالایشان . لبخندی زد و با حرکت دست به آقا اذن دخول داد . نگاهی به اطراف انداخت، به مردم ، به هموطنانش . به استقبال کننده ها و بدرقه کننده هایی که بهترین لباس هایشان را برای حضور پرشور در فرودگاه پوشیده بودند . انگار می خواستند به آشنای خارج نشین بگویند حال همه ی ما خوب است . توی ذهنش پرانتز باز کرد( اما تو باور مکن) . سنگینی نگاه های پدر، مادر، خواهر و برادر اذیتش می کرد . در چشم هایشان نگاه نمی کرد . شاید می ترسید . از اینکه نتواند اشکش را کنترل کند . نمی خواست خاطره ی غمناکی از آخرین دیدار به جا بگذارد . شاید شرمنده بود . از این که خیلی برای خانواده اش خوب نبوده . همیشه خوب بودن را موکول کرده بود به بعد . و الآن داشت می رفت . دوباره تاکید پدر برای این که «پول هایت را چند جای مختلف بگذار» «پاسپورتت رو گم نکنی» «مجید می داند چه ساعتی وارد می شوی؟» « شماره موبایل مجید را بگذار دم دست » . مگر می شد مجید یادش برود. از سال ها قبل . از قبل از سربازی ، از دوران دانشکده ی پزشکی با هم تک تک لحظات با هم بودن و یک حال حسابی کردن ، توی یک محیط حسابی درس خواندن، برنامه داشتن برای لحظه ها را مرور کرده بودند . تنها مشکلشان این بود که از کجا شروع کنند . مجید سه ماه قبل رفته بود . بعد از عید بود که زنگ زده بود از ترکیه . دفعه ی سوم بهش داده بود . شبی که مجید برگشت جمع شدن خونه ی حامد . خیلی از بچه ها را بعد از مدت ها دیده بود . حسین دکتر که رزیدنت سال سه ارولوژی بود. پیام بود بدون قُلش . پیمان سه سالی می شد رفته بود و چقدر پیام در این مدت غمگین تر و در خود فرورفته تر شده بود . با زنش اومده بود . خانوم دکتر سیتی زن . و همه خوب می دانستند انگیزه ی این ازدواج را . البته خانوم دکتر چون عشق به وطن و خانواده داشتند حاضر نبودند حتا یک وجب پایشان را از دوبی آن طرف تر بگذارند . کامی هم بود . هنوز مشغول . تازه پره انترنی داده بود و همه خوش حال از بازگشت او . انگار اگر درسش نصفه کاره رها می شد باب چه سعادتی به روش بسته می ماند . برزو بدون زنش اومده بود . آماده برای این که یک سال دیگه برای امتحان رزیدنتی بخونه . خانمش هم کشیک در بیمارستان . می گفت ماهی 15 شب کشیکه حداقل . زندگی مشترک سراسر لذت ! در سال های اول ازدواج ؛ آقا کتاب های هزار صفحه هزار صفحه بخونه برای مهمترین کنکور زندگی ش و خانم یک شب در میان اف.اچ.آر و بچه بگیره . آقا سهیل با یک خانم جدید تشریف آورده بودند . هنوز نشئه ی امتحان رزیدنتی . به احتمال زیاد ارتوی شهید بهشتی قبول می شد . دوست دختر جدیدش هم طبق معمول یک روشنفکرِ مهندسی خونده ی بابا کارخونه دار بود که صفتی بود که با کمی پس و پیش در مورد تمام دوست دختر های سهیل تکرار می شد . البته جنبه ی آبجکتیو قضیه ی دوست دخترای سهیل برای ما به قول پیام « ساعت های گرون و موبایل های آخرین مدل » بود که از نگاه چپ گرای بچه ها به تمام صفات غیرقابل جمع این دخترا لایتچسبک تر بود ( و بقول یکی از متفکران چپ گرایی از عقده های جماعت بر می خیزد). سیگار برگ سهیل با آن افه ی سینمایی ش طبق معمول مایه ی خندیدن بچه هایی بود که مدت ها بود چیزی برای خنده براشون نمونده بود جز مسخره بازی های خودشون(خودمون) . گرچه تهِ خنده های سهیل هم می شد درد مشترک همه ی ما رو لمس کرد . دردی که مجید بهش می گفت :« نوستالژی دهه ی 40 و 50 برای جی.پی های درب و داغون و بی سواد دهه ی 80 شمسی » . چقدر اون شب بچه ها سربسر سهیل گذاشتن که اون سوال فروشی که ازش سوال های رزیدنتی رو خریدی معرفی کن که ما هم یو. اس .ام . ال .ای ازش بخریم و چقدر با مجید خاطرات رو مرور کرده بودند و چقدر کامی گریه کرد و چقدر پیام جلوی اشکش رو گرفت و چقدر .
« قبل از این که پاسپورتت رو بدی مهر بزنن بیا بیرون خدافظی» پدر مثل همیشه توصیه های لازم رو می کرد و مادر رسمن گریه می کرد. سامی ، سولماز رو اذیت می کرد. « چیه؟ گریه ت گرفته ؟ تو که می گفتی بره یه نفسی بکشیم» و با خنده چشمکی به پسر می زد. مرد کوچک درک می کرد. مرد کوچک روش نمی شد گریه کنه . مثل خودش که روش نمی شد دست پدر و مادر را ببوسد و بگوید چقدر دوستشان دارد. می خواست مثل یک مرد رفتار کند . محکم . استوار. با خودش می گفت ریدم به این مردانگی که به خاطرش باید خودت رو سانسور کنی . دستی تکان داد و لپ مادر را کشید و رفت تو . مامور نیروی انتظامی با آن لباس سبز کهنه و ته ریش و چهره سیاه سوخته گفت « سریع وسایلت رو بذار توی دستگاه و بیا جلو ، مردم معطلن» ناخودآگاه چشمش روی لیبل اسم سرباز رفت . شهرام ایرانمنش ، دیپلم وظیفه. یاد آن شب وحشتناک تابستانی افتاد و با کامی و دو تا دیگه توی یکی از کوچه های اقدسیه . داشتند می رفتند خونه ی مجید اینا . حول و حوش غروب بود . از ماشین پیاده شدند . از خیابان اصلی یک پیکان نیروی انتظامی پیچید توی کوچه . قیافه ها و کراواتی که زده بودند آنقدر تابلو بود که پیکان نیروی انتظامی توقف کند. اسم آن افسر ستواندوم داوود حسنوند را هرگز فراموش نمی کرد. همیشه روی لیبل ها دنبال اسمش می گشت. منتظر بود یک روز فقط چند ساعت سر و کار افسر با او بیفتد . چقدر التماسش کرده بودند . چقدر . خدا، پیغمبر، مرام، معرفت، رشوه . هیچی حالیش نبود . آن شب گرم و نمناک توی بازداشتگاه نیروی انتظامی سخت از یادش می رفت . هم سلولی هاش حداقل دزد بودند . آن اتفاق چقدر در عزمش برای رفتن تاثیر داشت؟ نمی دانست . وقتی بازرسی بدنی انجام شد برگشت . پشت شیشه ها سولماز بود که مثل ابر بهار اشک می ریخت . و سامی که چقدر با محبت نگاهش می کرد و با انگشت هفت ویکتوری نشان می داد . پدر با مادر صحبت می کرد و حتمن داشت آرامش می کرد. چمدان ها رو دوباره جمع کرد و گذاشت روی چرخ دستی و پشت جماعتی که می رفتند حرکت کرد.
نسیم خنکی به صورت می خورد و از گرمای محیط کم می کرد. خیره شده بود به روبرو . سیگاری لای انگشتانش بود و هر دو دست را ستون بدن کرده بود و روی ماسه ها نشسته بود. در امتداد دیدش مجید و کامی و سهیل را می دید که توی دریا شنا یا کاری شبیه شنا می کردند. پکی به سیگارش زد . یاد اولین سیگاری که با کامی توی آینه ونک کشیده بودند افتاد. پیشنهادش رو خودش به کامی داده بود . یادش نمی آمد دقیقن چه سالی بود . ولی علوم پایه بودند . کامی یک خورده ترسیده بود « نکنه سیگاری بشیم؟»بلافاصله جواب داده بود که امتحان هیچ چیزی بد نیس . کامی با شک گفته بود «ولی من ترجیح می دم هیچ وقت امتحانش نکنم من از بچگی حالم از امتحان بهم می خوره» اون هم از اراده گفته بود و اینکه ما جزو 5 درصد بالای جامعه هستیم درگیر هیچ کوفتی نمی شیم . با ترس و لرز و کلی خجالت از فروشنده چهار نخ کنت خریدند و کشیدند . هیچ وقت یادش نمی رفت چه تهوعی پیدا کرده بود . آخر شب به خودش قول داد که دیگه دنبال سیگار نره . امروز در حالی که داشت می رفت سه باکس سیگار در چمدانش بود .بعدن کامی چند سالی درس و دانشگاه و زندگی رو بیخیال شده بود . حشیش می کشید . بی خیال . خوش حال . صف جلوتر رفت . چقدر خوبی دیده بود؟ چقدر بدی دیده بود؟ چقدر سختی کشیده بود؟ چقدر هر بدی که دیده بود رو به غلط منسوب می کرد به اجتماع؟ چقدر از آنجا برای خودش رویا درست کرده بود ؟ چقدر از آن ها درست بودند؟ چقدر غلو شده بودند؟ آیا سیاست هم تاثیری داشت؟ دو دوره به خاتمی رای داده بود . زمان کوی دانشگاه فکر کرده بود اتفاق مهمی رخ داده . همه ی روزنامه های سیاسی رو می خوند . یاد آن روزها افتاد که روزی 5 روزنامه می خوند . دیگر اسم خیلی هاشون هم یادش نبود. همیشه به آن هایی که می گفتن دست هایی در کار ست که جوانان ما رو بی تفاوت کنند، معتاد کنند، اسیر معادلات پوچ زندگی کنند خندیده بود. این دم آخری چقدر به این دست ها فکر می کرد. سال 76 چقدر پرامید بود و پرانرژی . چقدر عشق ماندن و کار کردن و کاربرد داشتن . نمی دانست تاثیر دانشگاه قبول شدن بود . تاثیر وضعیت آن روزها بود. تاثیر سن وسال بود. این ها را نمی دانست . فقط این را می دانست که نمی خواهد بماند به هیچ وجه .شاید تاثیر رشته ی تحصیلی بود که بخصوص این آخرها همه رو دپرس کرده بود . به قول حامد discouraged شده بودند. یاد رضا افتاد . روی یک تکه کاغذ روی دیوار پاویون شعری رو زده بود که وصف حال انترن های دیس کارج شده ی اون روزها بود :« مطربا اوضاع در هم ریخته .... ساقی ام در ساغرم سم ریخته ... بی مروت بازهم کم ریخته» صف چند متری جابجا شد . زنی میانسال با دختر جوانش آن جلو ایستاده بودند . زن مشغول چانه زدن بر سر اضافه بار بود .
کلاغ ها قار قار می کردند . از پنجره ی اتاق آسمان سرخ رنگ دم غروب مثل یک تابلوی نقاشی در پس درخت های کاج پراکنده و ساختمان های بی روح آجری خودنمایی می کرد . ضبط می خواند . شقایق درد من یکی دوتا نیست . سه جوان روی زمین نشسته بودند . زانو به بغل سیگار می کشیدند. چهارمی روی تخت دراز کشیده بود . سیگار هم نمی کشید. اتاق کاوه بودند در خوابگاه . نمی خواست خاطرات این تیپی رو مرور کند . ذهنش رو برد به کوچه شان و فوتبال هایی که بازی می کردند ، روزهای شمال ، مزاحمت های تلفنی که تفریح روزهای بیکاری نوجوانی بود ، عروسی برزو که آخر مراسم همکلاسی های داماد ، داماد را پرت کردند هوا و سر داماد خورد به لوستر و سه تا بخیه خورد. «آقا بذارین روی باسکول» چمدان ها را گذاشت . خیالش راحت بود که اضافه بار ندارد. شب قبل دو سه بار چک کرده بود. پاسپورت و بلیط رو گذاشت روی گیشه . مرد مسئول با لباس سفید و سبیل پرپشت و پهن به سرعت کارهای چسباندن برچسب رو انجام می داد . چهره ی مرد حدودن 50 ساله نشان می داد . احتمالن موهاش رو رنگ کرده بود . یه ته ریش ملایم داشت که احتمالن فردا صبح می خواست بزندش . دست پت و پهن و پشمالوی مرد پاسپورت و کارت پرواز و بلیط رو به سمتش تعارف کرد. «سفر خوبی داشته باشین» چشمهای مرد می خندید. پاسپورت رو گرفت و تشکری کرد. بدون این که به لبخند مرد پاسخی بدهد کوله پشتی رو روی دوشش جابجا کرد و برگشت . چند درصد آدمها یی که از این مرد کارت پرواز گرفته بودند دیگر پایشان را به ایران نگذاشته بودند؟ با این کارت پروازی که او گرفته بود این درصد چه فرقی می کرد؟قدم زنان به سمت در خروجی به راه افتاد تا مراسم سنتی وداع آخر رو به جا بیاره . راهش رو کج کرد به سمت یکی از صندلی هایی که گوشه سالن بود . سیگاری از جیبش در آورد و گیراند . پک عمیقی به سیگار زد و در ریه هاش نگه داشت .
دود سیگار رو با آرامش فوت کرد توی صورتش . با چشمهایی که ریز کرده بود و با لحنی که تحقیر ازش می بارید گفته بود:« تو یه مستخدمی ، حق نداری از من سوال بپرسی » بدبخت نمی دانست چکار کند . غرغرکنان دور شده بود . بعدش خیلی ناراحت شد . مستخدمه فقط دم در پاویون گفته بود «شما کی هستین؟ کارت دانشجویی؟»آن اواخر دانشگاه یک آدم دیگه شده بود. تکلیفش معلوم نبود . نه توی زندگی شخصی، نه توی پزشکی، نه توی اجتماع. نمی دونست چی کار می خواد بکنه . فقط وقت می کشت که این درس لعنتی تموم شه و بره زیر پرچم . و رفته بود زیر پرچم . آقای دکتر .... مسوول نظافت مستراح های پادگان ..... چشماش رو بسته بود . روزهای آموزشی و بعدش تماس با امواج واقعی توده های انسانی آن یک درصد انگیزه ی ماندن را هم کشته بود . وقتی سیگارش تمام شد لخ لخ کنان به سمت در خروجی حرکت کرد . سولماز از دور که دیدش دوید به سمتش و قوطی آب پرتقال رو تعارف کرد« می خواستم افتخار سرو آخرین آب پرتقال سرزمین مادری را خدمت خان داداش داشته باشم » آب پرتقال را گرفت و سر خواهر را به سینه فشرد . سامی در حالی که کوله رو از روی دوشش بر می داشت توضیح داد که پدر رفته حراست پادرمیونی کنه رفیقاتو ول کنن . ظاهرن پیام و کامی و حامد در یک صف منظم در حال سرود خوندن داشتن می اومدن سمت پدر اینا که ماموره گیر داده بهشون . سولماز می گفت « یار دبستانی رو می خوندن و رژه می رفتن » به سرعت رفت سمت حراست . صدای مادر رو می شنید « ول کن مادر! یهو می گیرنت پرواز رو از دست می دی » وقتی به مقابل در رسید پدر داشت از مرد قد کوتاه میانسال با کت و شلوار قهوه ای و ریش روشن تشکر می کرد و پیام مثل بچه یتیم ها گردنشو کج کرده بود و هرچی می شنید با حرکت سر تایید می کرد . پدر که دیدش اشاره کرد که برود داخل و به آقای ریشو که حالا بی سیم توی دستش هم لابد بعنوان ابزار اتوریته مشخص بود گفت « این هم پسر من » با عصبانیت پرسید مشکل چی بوده؟ پدر در حالی که ابرو بالا می انداخت ( به معنی حالا که همه چی تموم شده شور حسینی برت نداره این دم آخر) گفت «مشکلی پیش اومده بود که با همکاری و محبت حاج آقا برطرف شد» مرد ریشو با لبخندی که دندان های زرد و کج و کوله ش رو نمایان می کرد گفت« بعله ! بهرحال سوء تفاهم بوده آقای دکتر! این طور که معلومه شما قصد ادامه تحصیل در خارج از کشور رو دارید » در حالی که به سختی می تونست نگاه خالی یی به سمت مرد بی سیم به دست بکنه گفت « بعله ! به سرزمین کفار می ریم برای تحصیل علم » حامد گفت « به مصداق حدیث شریفه ی اطلبوا العلم ولو بالصین» آقای بی سیم به دست که واضحن سعی می کرد اعتماد به نفس خودشو حفظ کنه گفت « فقط خواهش می کنم هرجا که رفتین فراموش نکنید که ایرانی هستین و وارث فرهنگ عزیز ایرانی-اسلامی و جای شما در همین مملکته » یادش نرفت که توصیه کنه حتمن بعد از کسب علم به میهن برگردین که به نیروهای متخصص نیاز وافر داره . وقتی به جمع مادر و سولماز و سامی برگشتن کامی داشت تعریف می کرد که یارو با دیدن کارت نظام پزشکی حامد و پیام کف کرده بود و نزدیک بود پس بیفته . می گفت یارو تو عمرش اینقدر آدم دانشگاه رفته یه جا ندیده بود .
توی خودش غرق بود . نمی دونست چه بگوید . چرا حرفی نداشت؟ چرا در کشورهای جهان سوم از بچه گی این آموزش رو به بچه ها نمی دن که موقعی که برای همیشه دارن می رن چگونه برخورد کنن؟ اصلن کجای آموزش و پرورش ما درست بود که این تکه ش درست باشه. پیام پیشنهاد داد بیرون سالن بروند و یک هوایی بخورند . به سمت بیرون حرکت کردند . کامی سیگاری درآورد یکی برداشت به حامد و پیام هم تعارف کرد که حامد برداشت . در حالی که نیم نگاهی به پدر داشت گفت «بیا اولین سیگار زندگی رو در آخرین روز حضور بزن» سرش رو انداخت پایین «نع!» سامی در حالی که موبایل رو به شکل میکروفن در دست گرفته بود گفت:« بینندگان عزیز! در این لحظه می خواهیم مصاحبه ای داشته باشیم با دکتری که می خواهند آخرین حرف های خود را با شما در میان بگذارند» بچه شروع کردند به دست زدن . پدر می خندید. گفت « چرا از دفتر ریاست جمهوری نیامده اند بدرقه» گفت« حتمن خبر نشدن» پدر گفت« یادت نره از روی ترکیه که رد می شی پیام صلح و برادری بفرستی ها!» مادر جوری نگاه می کرد که انگار آدم مهمی می خواد صحبت کنه و سولماز معلوم نبود می خنده یا گریه می کنه یا هردو . می خواست زود این دقایق تمام شود ولی نمی دانست چرا. تمام بارِ بودن، زندگی پر فراز و نشیب گذشته، پر بیم و امید، حالِ بیرحم که حالا بی رحمی ش از همیشه هم بیشتر بود و آینده ی مبهم که روی دوشش سنگینی می کرد. خیلی معذب بود. با سر پایین به سنگ های پیاده روی مهرآباد خیره شده بود . سامی یک بار دیگه میکروفن رو گرفت « ظاهرن تشویق ها کم بوده از عزیزان می خوایم محم تر دست بزنن» « شُله شُله» سر را بالا آورد میکروفن رو از دست سامی گرفت. حامد وسط دست زدن پراند«ابی بخون ، ابی بخون» یک لحظه از ذهنش گذشت « با هر نگاه بر آسمان ...» سریع این رو از ذهنش دور کرد . نمی خواست یک لحظه هم به این حس فکر کنه . از امروز یا از چند وقت پیش تا تمام عمر . نیم نگاهی به آسمان انداخت .
خداحافظی آخر خیلی سریع گذشت .وقتی بلندگوی فرودگاه از مسافرین پرواز شماره ی .... هواپیمایی جمهوری اسلامی به مقصد لندن در خواست کرد هر چه سریعتر به خروجی شماره ی 4 مراجعه کنند پدر کوله پشتی رو از سامی گرفت و « برو پسرم دیرت نشه» در ورودی برادران آخرین جایی بود که در جمع دوست داشتنی های ایرانش بود . حامد دست گذاشت روی شونه ش و گفت « یادت نره ها! به مک دونالدی ها ، کی اف سی ها، برگرکینگ ها بسپر ، ظرف شور دکتر با سابقه ی 10 سال زندگی مجردی آماده ی کار . در حالیکه صورتش رو برای بوسیدن حامد جلو آورده بود گفت« به همه ی اونایی که می دونی سلام برسون و بگو نتونستم زنگ بزنم خداحافظی .اوکی؟» « اوکی پسر خوش باشی ، به مجید سلام برسون» ظرف دو دقیقه آن سوی شیشه ها بود .
وقتی وارد سالن شد تنها چیزی که یادش مانده بود جمله ی پدر بود موقعی که در آغوشش گرفته بود « موفق باشی . هیچ وقت ناامید نشو. فکر کن هیچ وقت نمی خوای برگردی. اینجوری انگیزه ی کار و تلاشت چند برابر می شه» از پله ها بالا رفت . دوباره پیج می کردند . مامور گذرنامه وقتی مهر خروج را زد دیگر تمام شده بود . احساس سبکی می کرد . از پشت شیشه های ترانزیت وقتی صف طویل خروجی 4 را که دید خیالش راحت شد که خیلی لازم نیست عجله کند . آرام آرام به سمت ورودی حرکت می کرد .(ورودی یا خروجی؟ فرقی نمی کند . بسته به این که از کدام سمت نگاه کنی )
از مجید خداحافظی کرد و قرار گذاشتند بعد از اتمام جلسه جلوی نگهبانی همدیگه رو پیدا کنند. باید به دانشکده ی صنایع می رفت . با این که کاملن مسلط بود استرس شدیدی داشت . « خدایا! قانونگذار با ز بود یا ذ؟» اعصابش خرد شده بود . از بچه ها هیچ کس در دانشکده ی صنایع نبود که ازش بپرسد . وقتی تست های ادبیات تمام شد خدا راشکر کرد که این سوال نیامد . از جلسه که بیرون آمد مجید دم در دانشکده صنایع منتظرش بود . «چی کار کردی؟» « خیلی سخت بود ولی فکر کنم بد نشدم » «عکسی؟» « نه بابا! ریاضی رو گند زدم. تو چی؟» « فکر می کنم الان داری با آقای دکتر خدمتگزار محرومان مملکت صحبت می کنی ؟» « راستی خدمتگزارو با کدوم ز می نویسن؟» و قهقهه ی خنده در حیاط علم و صنعت .
«خانم ها و آقایونی که بلیطشون مهر نخورده اول بیان اینجا بعد برن توی صف» حرکت کرد به سمت باجه . بلیط رو تحویل داد. «آقای دکتر؟» صدای آشنای زنی بود . برگشت . چقدر چهره ی زن آشنا بود . حدود سی سالی داشت . چانه ی باریک . دو گوشه ی به سمت بالا ( احتمالن کمپلیکاسیون خفیف عمل رینوپلاستی) ، پای چشم پف کرده .« سلام. به جا نیاوردین؟» صدای زن زنگ آشنایی داشت . ترم 7 بودند . فیزیوپاتو . جلسه ی شورای فرهنگی گروه . « وقتی توی اسلام شهر بغل پایتخت این همه جمعیت افغانی حضور دارن که همه از گرفتن شناسنامه محرومن ، از دریافت خدمات اولیه محرومن ، وظیفه ی ما به عنوان قشر نخبه ....» « آقا بفرمایین» بلیط و کارت پرواز رو به سمت او دراز کرد . گرفت و تشکری کرد . رو به زن با خنده ی وقتی که آشنایی قدیمی رو تصادفن جایی که انتظار نداری می بینی « سلام! حال شما چطوره خانوم دکتر مرجان؟» زن ساکش رو از این دست به آن دست کرد و گفت « ممنون، شما خوبین؟» حرکت کردن به سمت انتهای صف . « شما که ان شاءالله جلای وطن نمی کنید با آن همه دغدغه ی اجتماعی نسبت به محرومان» لبخندی زد « نه بابا! من و خیانت؟» ابروها را بالا انداخت و پرسید « شما چطور؟ شما هم که کم دغدغه مند نبودین. البته..» ادامه ی حرفش رو خورد . البته چی؟ چی می خواست بگه؟ می خواست از بی خیالی و بی تفاوتی و تغییر رویه ی او در سال های آخر دانشکده صحبت کنه؟ از برنامه های فرهنگی و سیاسی پشت سرهمی که هربار از او دعوت می کردند و او دودر می کرد؟ می خواست از پسری بگوید که مثلن عشق به وطن داشت و ذره ذره آن عشق را در او کشتند؟ می خواست از مردی بگوید که امروز دیگر جز زندگی خودش به هیچ چیزی فکر نمی کرد؟ می خواست . حرف نیمه کاره همدانشکده را تکمیل کرد« البته من را کوشتند» و با خنده ای جو را بهتر کرد . تا سوار شدن به هواپیما مشغول شنیدن وراجی های خانم دکتر درباب فعالیت هایش در یو.ان! و ورک شاپی که قرار است در لندن با همکاری سازمان بهداشت جهانی برگزار شود و وضعیت افغانی ها در ایران و افغانستان و وضعیت زندگی خانم دکتر و دختر کوچولوی 2 ساله ی خانوم دکتر که خیلی شبیه پدرش است که کارگردان معروف تلویزیون است و او هم شرمنده که نمی شناسدش چون از تلویزیون فقط عادل فردوسی پور را می شناسد . وقتی کارت های پرواز را چک کردند خدا را شکر کرد که مجبور نیست در 5 ساعت آینده هم این صحبت ها را بشنود . از خانم دکتر خداحافظی کرد و قول داد در صورتی که در لندن ماندگار شود حتمن سری به هتل خانم دکتر بزند . و خدا را چه دیدی با این روشنفکری خانم دکتر چه بسا صحبت هایی مفیدتر از افغانستان و ژنو و W.H.O. هم رد و بدل شود .
روی صندلی نشست . بغل دستش هم یک آقای مسن که می توانست قسم بخورد دارد به دیدار بچه هایش می رود . مرد مسن یک چاق سلامتی کرد و یک سوال که چند ساعت تو راهیم و این که اگر هواپیما خارجی بود یک درینکی می زدیم و تا لندن می خوابیدیم . هنوز همه ی مسافرها سرجای شان ننشسته بودند که آقای مسن خوابش برد . زیپ کوله اش را باز کرد . پاکتی در آورد و از توی پاکت تعداد زیادی عکس . عکس ها را شب آخر با سولماز و سامی انتخاب کرده بود . چند تا عکس تکی بود . از خودش ، سولماز و یک عکس از کل خانواده . آن ها را دوباره گذاشت توی پاکت . شروع کرد به مرور بقیه ی عکس ها . جشن فارغ التحصیلی . عکس با بچه های همکلاسی جلوی سردر دانشکده . پاویون بیمارستان سینا . عروسی پیام یادش بخیر . امیر، ساحل، علیرضا، پگاه. تولد سامان؛ مجید داشت به زور چیپس و ماست می کرد توی حلقش که امیر عکس گرفت . اردوی آهار وسط برف قلیون می کشیدند . غار علیصدر. جشن فارغ التحصیلی دبیرستان با حاج آقا فرامرزی و اراذل و اوباش ؛ «حاج آقا بگین هولوووو» و بچه ها ریسه می رفتند که عکس را گرفتند . نمی خواست ادامه بده . یه چیزی توی قلبش وول می خورد و اذیتش می کرد . لحظه ها ی عکس ها آزار می دادند . ادامه نداد . بلند شد رفت دستشویی و همه عکس ها رو انداخت توی سطل آشغال . نفس راحتی کشید . یه کمی سبک شده بود . از در توالت که بیرون آمد یک نفس عمیق کشید . با قدم های محکم حرکت کرد به سمت صندلی خودش . نشست . کمربندش رو بست . هواپیما با لرزش خفیفی شروع به حرکت کرد . چشمهاشو بست . کم کم چشماش گرم شد .
توی حیاط خانه شان بود . دو تا بال داشت . شروع کرد به بال زدن . باورش نمی شد . از سطح زمین بلند شد . ارتفاع می گرفت . چه حالی می داد . بچه های کوچه رو می دید . هنوز فوتبال بازی می کردند . پرواز کرد . آدم ها کوچک شده بودند . اندازه ی مورچه . پرواز می کرد . ذوق کرده بود . می خواست از روی دانشگاه رد شود . نگهبان در پزشکی را دید . او هم پرواز می کرد . دورتا دور دانشکده ی پزشکی پرواز می کرد . شکل کلاغ بود . می خواست وارد حریم دانشکده بشود . نگهبان پرسید« کارت دانشجویی داری؟» « من که دارم پرواز می کنم کارت دانشجویی می خوای چی کار؟» « قانون قانونه ، امروز تاج زاده می آد دانشگاه» « تاج زاده؟ من کاری به اون ندارم . از دانشکده فقط بوفه ی آقا محرم رو می خوام ببینم » «نمی شه. از دور نگاه کن» « من همیشه حالم از نگهبان ها بهم می خوره ، تف تو روت پدرسگ» و رد شده بود . توی حیاط دانشکده هنوز بچه ها نشسته بودند . هنوز عاشق می شدند و با هم سینما می رفتند . هنوز همه لطیف و مهربان بودند . پرواز می کرد . یک پرستو را دید . نمی دانست کدام سمت برود «پرسید نمی دانی من کجا باید بروم؟» پرستو پرسید «کی هستی ؟ شغلت چیه؟ پدرت کیه؟» و گفت « اون کوهها رو می بینی ؟ رشته کوه البرزه . روتو بکن به اون کوه ها و سمت چپ رو بگیر و برو . اگر شک کردی به اون قله ی دماوند نگاه کن . پشتت به اون باشه، برو ، مستقیمِ مستقیم» چیزی در ذهنش گذشت . جرات نکرد بگوید .
مسافرین محترم ! تا دقایقی دیگر در فرودگاه لندن به زمین خواهیم نشست . دمای هوا 25 درجه سانتی گراد پیش بینی شده و میزان رطوبت به میزان کافی است . هوای لندن در حال حاضر کاملن آفتابی است . برای شما اقامتی خوش در این سفر آرزو می کنیم . به امید دیدار مجدد شما در هواپیمایی هما لطفن کمربندهای خود را ببندید و پشتی صندلی خود را در حالت عمودی قرار دهید .
چشمانش را باز کرد . آفتاب از پنجره ی هواپیما چشمش را می زد . دیگر کاملن بیدار شده بود.
آبان و آذر هشتادو سه
چهار (تقدیم به مابقی )-باقی بقایتان |